پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

پارسا و مهرسا

نه

يك بشقاب پر از هندانه روي ميز هست، مامان:پارسا هندوانه ميخوري؟ پارسا:نه  پارسا،يك تكه هندوانه بزرگ با ملچ ومولوچ ميخورد! مامان:پارسا هندوانه ميخوري؟ پارسا:نه و دوباره يك تكه ديگر هندوانه از بشقاب كم ميشود! و اين ما جرا تا آخرين تكه هندوانه در بشقاب ادامه دارد! مامان:پارسا ،مامان رو دوست داري؟ پارسا:نه يعني، هر دو نه اي كه گفته شد يك معني ميدهد!!!! دارم درمورد پاسخ به سوالات كمي بيشتر فكر ميكنم، شايد كلمه اي ديگري جز ،نه ،هم بشه در پاسخ به سوالات گفت،البته من از الان دارم نه گفتن رو ياد ميگيرم! ...
9 تير 1391

عروسكهاي مامان

عروسك سالهاي كودكي مامان،كه خيلي خوب ازش مراقبت كرده بود واينم عروسك اين روزهاي مامان  من با عروسك مامان بازي ميكنم و سعي ميكنم مراقبش باشم ،آخه من خيلي عروسك دوست دارم! ...
8 تير 1391

تابستان

چند روزي ميشه كه فصل تابستان شروع شده و مامانم براي اينكه پوست حساس من، وقتي در معرض نور خورشيد قرار ميگيره اذيت نشه، كلي تمهيدات در نظر گرفته : كرم ضد آفتاب،كلاه و عينك اما خودش هم فكر نميكرد من انقدر از اين تمهيدات استقبال كنم  روز اول كه ميخواست كرم ضد آفتاب برام بزنه گفت: كرم بزنم خوشگل بشي و من هم خيلي خوشحال ايستادم و مامانم تمام دست و صورت مرا كرم زد(البته قبلا هم گفته بودم كه از وسايل آرايشي و بهداشتي خيلي خوشم مياد ،بخصوص كه درش رو باز كنم) بعد كلاه سرم گذاشت كه البته من خيلي وقته كه مشكلي با كلاه ندارم  و بعد عينك و تو خيال خودش ميگفت كه حالا تا بريم تو حياط بر ميداره  اما من تا وارد شدن به محل مورد نظر عين...
5 تير 1391

هواپيما

وسيله نقليه اي كه من چندين بار سوارش شدم ،اما هر بار از اول تا آخر مسير خواب بودم از صدايش وقتي از جايي رد ميشود ميترسم و ميپرم بغل مامانم وسيله اي كه ميتواند مرا ببرد محل كار پدرم ،آخه خيلي دلم براش تنگ شده! فقط نميدونم قطعات يدكي هواپيما رو از كجا ميشه تهيه كرد،بال هواپيمام سوراخ شده، نكنه بال اين هواپيما ها هم بايد از جاهايي بياد كه نميشه ! البته اگر توپولوف باشه كه ديگه مشكلي نيست وگرنه همين چسب قرمزه كار منو راه مياندازد! چند روز بعد از خريد هواپيما ،كلا بالش نابود شد و من فهميدم كه كاش توپولوف بود و از يك كشور همسايه آمده بود نه از كشور چين !!!!!!!!! ...
5 تير 1391

هر كي به گل دست بزند...

تو خونه ما، فقط من هستم كه به گلهاي بي جان روي ميزها دست ميزنم و تا حالا هيچ شاپركي هم منو نيش نزده ! اما خب چون مامان هميشه ميگه گلها نازن و من احساس ميكنم كه خيلي خوشش نمياد كه به تزيينات خونه دست زده بشه منم مجبورم راهكارهاي خودم رو ارائه بدهم تا مامان زياد غصه نخوره و تو دلش هي نگه چرا اين بچه انقدر فضوله!(آخه چند باري مامان حرفهاي توي دلش رو بلند گفته من شنيدم كه ميگفت چقدر پارسا فضوله) ابتدا محل مناسب رو پيدا ميكنم  خيلي معمولي سر جايم ميشينم ي كمي خنده تحويل ميدم بعدش ديگه مامان داره قربون صدقه خنده هاي مرحله قبل ميشه كه من از فرصت استفاده ميكنم و يك گل ميچينم  در آخر هم كمي احساس ندامت را در چهره ...
31 خرداد 1391

آشپز باشي

يعني محاله مامانم بخواد آشپزي كنه من كمكش نكنم اصلا تو وجود من نيست كه مامانم دست تنها اينهمه زحمت بكشه! براي همين تا مامانم شروع به اشپزي ميكنه منم ميگم:" مه " يعني هم ،يعني كه من هم بزنم ،يعني كه بريد كنار  پارسا اومده و شما ميتونيد همه كارها رو به  پارسا بسپريد! مواد لازم رو مخلوط ميكنيم ببينيم كه كامل پخته شده يا نه؟ بله خوب پخته شده ،ديگه تقريبا كار تموم شده! جدي ميگم كار تموم شده،باور كن مامان ! اوه ،اوه مثل اينكه باورش براشون سخته من ديگه كارمو تموم ميكنم چون ديگه مامان كمي داره عصباني ميشه! حواس من پرت شد يادم رفت بگم ،مواد كه آماده شد بريزيد توي اينها ! همين ديگه من رفتم   ...
31 خرداد 1391